شدبهار ودل من اسيرشهر طوفاني انتظارست
حرف قلب من اين بود وهست آن زمان كه بيايي بهارست
توي دل لحظه هارا شمرده تاتوازشهر غربت بيايي
بغض آلاله ها راگرفتم تاكه شايد بدانم كجايي
شهر لب باغ دل مرزاحساس حسرت لحظه اي باتوبودن
بانگاهت سخن گفتن وبعد شعري ازجنس دريا ساختن
عكس رؤياييت رانهادم توي يك قاب عكس طلايي
باكمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق برتو جدايي
هركس كه برايم دلش سوخت عاشقانه شكست ودعا كرد
سنگ هم قصه ام راشنيد وصادقانه خداراصدا كرد













